|
|
|
|
|
سالها تاريخ شمسي گشت و گشت
شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روز ميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه ي هشتاد و هشت
|
||
|
|
|
|
|
رفتم به كنار رود سر تا پا مست رودم به هزار قصه مي برد زدست چون قصه درد خويش با او گفتم لرزيد و رميد و رفت ناليد و شكست |
||
|
|
|
|
|
از ابتداي هفته ام در انتظار جمعه ام صبح نه ظهر نه غروب شد نيامدي |
||
|
|
|
|
|
دل من دير زماني كه مي پندارد دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر وناز ساقه تردظريفي دارد بي گمان سنگ دل است انكه روامي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد
|
||
|
|
|
|
|
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه من باشم وتو باشي و يك شب مهتابي باشه مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوستم داري مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام . نذاري |
||